اطلس دنیای پرزحمت ( آدریان ریچ )

ترجمه : فدرس ساروی

می دانم که داری این شعر را می خوانی
آخر وقت ، قبل از اینکه دفترت  را ترک کنی
که در آن نور افکنی با رنگ زرد سیر و پنجره ای قرار دارد که رو به تاریکی می رود
در رخوت  ساختمانی که به خاموشی می گراید
مدتها بعد از ساعت شلوغی و ازدحام. می دانم که داری این شعر را می خوانی
در حالیکه در یک کتابفروشی دور از اقیانوس ایستاده ای
در یک روز غم انگیز دراوایل  بهار، که دانه های ملایم باران
سراسر محوطه ی عظیم دشتی را به سرعت در می نوردند که تو را احاطه کرده است.
می دانم که داری این شعر را می خوانی
در اتاقی که اتفاقاتش  بیش از حد طاقت تو بوده اند
جایی که رختخوابها روی تخت مثل کلافهای ساکن و بی حرکت قرار دارند
و چمدان باز حکایت از پرواز دارد
ولی تو هنوز نمی توانی بروی. می دانم که داری این شعر را می خوانی
همچنان که قطار زیر زمینی شتابش را از دست می دهد و قبل از اینکه بدوی بالای پله ها
به سمت نوع جدیدی از عشق
که زندگی ات هرگز به تو این اجازه را نداده است.
می دانم که داری این شعر را می خوانی زیر نور صفحه تلویزیون
جایی که تصویر های بی صدا ناگهان تکان می خورند و می لغزند
در تمام مدتی که برای پخش اخبار از " انتفاضه " انتظار می کشی.
می دانم که داری این شعر را در یک اتاق انتظار می خوانی
که درآن نگاه ها به هم افتاده و نمی افتند ، اتاق انتظاری از هویت در رابطه با بیگانه ها .
می دانم که داری این شعر را می خوانی زیر نور  فلورسانت
با کسالت و خستگی ناشی از از دست جوانانی که به حساب آورده نمی شوند،
خودشان را به حساب نمی آورند، قبل از آنکه سنشان به حساب بیاید. می دانم
که داری این شعر را با چشمان کم سویت می خوانی ، در حالیکه با قطر زیاد
عدسی ها ، این حروف آنقدر بزرگ می شوند که غیر قابل فهم هستند ولی همچنان تو به خواندن ادامه می دهی
چون حتی حروف الفبا هم ارزشمندند.
می دانم که داری این شعر را می خوانی در حالیکه کنار اجاق گاز قدم می زنی
داری شیر گرم می کنی، کودکی گریان روی شانه ات، کتابی در دستت
چون زندگی کوتاه است و تو هم تشنه ای.
 می دانم که داری این شعر را می خوانی که به زبان تو نیست
برخی کلمات را حدس می زنی در حالیکه بقیه ی کلمات تو را وادار به خواندن می کنند
و من می خواهم بدانم آنها کدام کلمات هستند .
می دانم که داری این شعر را می خوانی در حالیکه حواست به چیز دیگری است   
میان تلخی و امید گیر افتاده ای
داری یک بار دیگر بر می گردی به کاری که نمی توانی آن را رد کنی .
می دانم که داری این شعر را می خوانی   چون چیز دیگری
برای خواندن باقی نمانده
در جایی که فرود آمده ای، برهنه و عریان آنچنانکه هستی.
 

/ 48 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تيرداد نصری به فدروس ساروی

خسته نباشيد ..اين (لينکهای من) بزودی تصحيح وبهتر خواهد شد) من هنوز خودم بلد نيستم (وفارسی نویسی ندارم) تا با وقت خودم /مسايلم را پيش ببرم......ان هم که اين سايت را برايم راه انداخته (خيلی وقتها) وقتمان با هم نميخواند...انچه که من ميخوانم (شعر )است......انچه که او ميخواند(مرور داستان کوتاهی است که در اين چند سال تبديل به يک رمان از نوع مارسل پروستی شده...) با تشکر.

آزاده

اينجا برفها خيال آب شدن ندارند...زمستان كه برود! ....نميدانم...! همهء بهار نارنجها دلپذيرند... ساري و شيراز ندارد! بايد شيراز را تجربه كنم...طعم گسش...رجعتي بايد...با هم...

ممد تپپون

ممد تپپون جمعه 6/11/1385 - 18:31 مهرداد فلاح يک دهه تخت خوابيد وسط های دهه ۸۰ متوجه شد که میخ یک پايه تحت بالا اومده. حالا بنده خدا چکار کنه؟! نسخه اش پيش ممد تپپونه! بزودی کپی ميشه توی تموم وبلاگ ها ممنون www.mamadtappon.blogfa.com

نظر كرده ام آقا و نشسته ام كه نقاشي شوم فيلسوف طوري برقصم انگار دست خدا به پاشنه ام گرفته باشد! من فكر مي كنم نكرده باشم يا دیوار توي كله ام به در بخورد ان امین کفگیر این قابله جای هواخوری نداشت برچسب بزند : تن لش نه ماهه سوراخ است شل کاری است و عاقبت اسیر خاک می شوی!

محمود خلعتبری

سلام فدروس عزیز... درست است...کم بودنم بخشی به دلیل امتحانات است که مرا دچار یاس ادبی کرده که من 19 سال است که دارم امتحان میدهم و 4 سال است هر ماه دارم امتحان می دهم و طی چند سال آینده هم باید بدهم. بخش دیگر به خاطر تغییراتی بود که روی وبلاگ داشتم میدادم که یک لینکستان کامل اظافه کردم و یک کتابخانه با بیشتر از 200 رمان و مجموعه داستان و شعر اکثرن ممنوعه که تا آخر هفته به راه میشود. با یک شعر هم به روزم"ماجرای تمام شده" خوشحالم میکنی نظرت را بنویسی.منتظرم.ممنون.

منيژه رزاقی(قاصدک)

راسي راسي يه روزي اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه اون وقت بشر چكار كنه ؟ هيچي! دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم (حسین پناهی)