گریه گری!


منزل
تماس
 

۱۳٩۱/۱٢/٢٥

 

با احترام تقدیم به استادم رجب بذرافشان ...

 

 

 

میز آرایش ... "جلوش"

نور سبز و قرمز /درست مثل صفحه ی لیزر ماشین پلی کپی

پشت به آینه

تو را اسکن می کند

من/ دراز کشیدم و

                    یکی

                         یکی

                                 کپی ها/پلی

مثل دانه های تسبیح/ از توی "این" گوشم و "اون" گوشم دارند

می افتند بیرون ن ن ن ن ن ن من/دارم به تو نگاه می کنم ... زل زل ...

این پرینتر پیر تر از آن است که

... "تو" فکر کنی ...

هر "بسته ی" جوهر /که "توی" اش می گذارم /بخشی از رام اش را

سر می کشد با لا  ...به س لا متی با لا ...

 

دراز کشیدم

و نیچه

دارد "توی" چشم ام با گوشه ی تف مال دست مال خیس دستمال اش

چیزی را ... / کشید بیرون  ...

یا من داراز کشیدم و "توی" خواب

چیزی مثل نمک

هی از لا ی انگشت شست و سبابه ام

همین بغل بریزم روی فرش که  

تو هی قل می خوری . ..

قل می خوری  ...

می خوری  ...

با نور سبز و قرمز می روی پایین

پایین می پاشی روی کاغذ

باز "باز" می گردی "توی" دست ام 

داغ داغ 

داغ و داغ تر ... این پرینتر پیرتر از آن است که "زیاد" دوام بیاورد

درست مثل تخت خواب/ هنوز

به غژ و غژ نیفتاده

هر شب دارد کپی می گیرد از ما/ پلی

با نور مشکوک وقتی که خوابی

از زیرمان مثل دو خط موازی => ll

هی می رود "ته" تخت "سر" تخت

تخت تخت

با صدای چپ چرخ چپ دنده ای  که از آن "زیر" زوزه می کشد

و کاغذهایی که تا خود صبح می پاشد پای تخت

پای تخت

پای تخت

پای تخت

"اون" قدر "این" قدر که صبح زود بیدار می شویم :

- دیوارای اتاق رو ببین خط دار و سفید  ...

 

جداره ی نازک رختخواب را "بو" می کشم  ...

سمت بیرون ات 

سمتی که خر امام زاده عبدالله یورتمه می رود/یابوش

از پله ها که پایین می آیی هنوز  ... گی گی/جی  ...

مثل همه ی پله هایی که با/لا می روند/لالا می ...ند

دستم را تا آرنج کرده ام "توی" چرخ و گوشت

هی نور قرمز و سبز می ریزد از چشم هایت/ - خواب آلویی هنوز؟

انگشتانم اسکن می شوند و کپی ها در بسته های صد گرمی/ لا ی نون

با لا ی نون /ن/ می ریزند زیر دهن گشاد  و سوراخ سوراخ چرخ/پلی

- صبح به خیر ... خوب خوابیدی ؟ [ یک/هر کپی برای هر روز ]/پلی

و بعد من و تو و "این" صحنه

با چشم و ابرو

جوری که متوجه نشود به "اون"

اشاره می کنیم و می خندیم ...

کیفم را بر می دارم "تو" را

"توی" آینه می بوسم

 تو

از "اون" جا => xاینx جا

لا نچ باکسم را می اندازی/پرت می کنی روی شانه ام

سر می خورد می افتد "توی" جعبه ی نارنج/ پشت آرنج

گیر می کند

لبخند می زنم و باز به "سختی" می کشم ات/ش با لا  ...

می زنم با لا

به س لا متی همان روز اولی که از تو/ی پیس آرک

از روی پرتره ی یک رختخواب/دو نفره

پرده برداری توسط دولت فخیمه ی ایا لا ت متحده ی آمریکا

"توی" همه ی گلری ها ممنوع شد  ...

تمام پورت ها را جمع می کنم 

2330 مودی استریت پورت مودی

همه ی کابل ها را

هرات شهرنو جاده لیسه مهری هروی منزل دوم

و حتی سیم های برق را

می روم پایین  ...

پسوورد دستگاه اکس باکس را عوض می کنم 

با لا ... ستاره ... پا یین ... ستاره ... ضرب در ... بیست و هشت

به اندازه ی کافی سیف نیست/سیف الپدرم ... به درک

تمام راه را تا استارباکس "مثل وحشی ها" رانندگی می کنم

حتی یک نفر خیلی "راحت" پشت چراغ قرمز شیشه ام را می کشد پایین و به من می

گوید : تروریست! Terror!  ایست ...

می ایستم

...  با یک لب خند بی معنا  ...

زنی است که بیلی در دست دارد که باید که انگار پرداخت کند  ...

 تندتر رانندگی می کنم 

- می ترسم  ... ؟

- وحشی تر از همیشه .

نور لعنتی از "زیر" پاهایم و از "زیر" روکش چرم صندلی

(این زیر ها به هم ربط دارند؟

- فرض کن  ... )

رد می شوند

می روند و می آیند

- ورقه های کاغذ کپی را می گوید /از "توی" آینه/پلی

که باز پشت سر ما شین

از لا ی در "باز" صندوق عقب

“باز” می زنند به باد و ... باز ... می روند  ...

درست مثل نور تند آبی و قرمز ماشین پلیس

که حا لا دیگر "دارد"  دراز به دراز/سپر به سپر من می آید 

- من؟ ... دراز به دراز کشیده می کشم  دراز روی زمین

با دست بندی که دست هایم را از پشت به هم بسته ایم  ...

یادت می آید ؟

خانم پلیس/دکلته

 با چکمه های جفت لنگه به لنگه پوتین/چکمه

 گذاشت پشت گردن من ... این جا => lol

- عی به اون جات => (o)

هی فشار می دهد به آسفالت

کف خیابان

با هر فشار دکمه ای که می زند

گاهی نور قرمز و یا سبز/گاهن

“باز” زیر لعنتی می رود و "باز" می آید

کپی هایی که "من" را می پاشد "توی" صندلی عقب ماشین پلیس/پلی  ...

- این جا؟ [000]  اون وسط

جوهری قرمز رنگ

- رنگ خون

نشت کرده بر سطح آسفالت

برای همین "هم" به یک سرویس کار ماهر زنگ می زند  ...

می آید

سرویس کار  ...

“من” را بر می دارد

می گذارد "توی" جعبه ی عقب یک ون و

 می برد "توی" اتاقی مجهز/مرتب /می برد ... ( قبلن هم برده ها ...

- از بچگی اش بوده ... تازه

با یک : _ میز سفید _

آگوشتی/پیچار

- کلی خون 

- جوهر 

- کاغذ 

تمام سیم ها را می کشد بیرون  ...

(-  یکیش جا موند

-  بکش بیرون )

یک راه تازه باز می کند ... از این جا => و خسته می نشیند روی صندلی اش

جرعه ی اول/رام را که می رود با لا

یک نور شدید قرمز

هر دوی ما را کور مادرزاد می کند

و با نور سبز بعدی 

کنار جاده

روی/"توی" تلی از خاک و ...

نور سبز و قرمز

اولین چراغ راهنمایی

اولین چهار راه

دوردستی که نورش هنوز هم بی وقفه

افتاده "توی" آبکاری براق مارک برجسته ی روی پیشانی ام : "فدرس" { با حروف کج لاتین ...

/نیچه/ کنارم دراز کشیده ... این جوری : //

دارد با انگشت جوهری فروغ

تخم ستاره را نشان می دهد

بخوا ... بخوا ... بخوا .. بخوابیم ...

این اسکنر دیگر حتا به برق نیست 

(- با تخم نیچه نباید زیاد بازی کنی

- داره فیض می بره آخه ...

- از ما گفتن ... )

 
 

فدرس ساروی : ۸:٥٢ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٩/٦/٢

 

سلام رامین جان خوبی ؟

 

 

 

.

دسته ی قلم که مو درآورد از "بس" شهر را از زیر بغل و  از  رو پشت کشید ... از " آن" تمدن های شاهنشاهی است  و دور سرش را یک کودک استثنایی با مداد زرد تاج کشید و یک خورشید که زیاد ژست نگیر پشت سر هر خری هم در می آید هر روز صبح الطلوووووع عین ... گلنگودون توی دستوم مثلن فرض کن که داد زدوم که توففففف انگ کو ؟

 

دیپلمه ی هرزه ( یک فقره) ... ماهیانه عادت کرده ... با حقوق هر ماه هر ماه هر ماه ... من اری فقط تری ... فسق و فجور جوره  اونم همه جوره ... جوره همش جوره پسر ... "سخن گهرباریست" بزن به پشت شیشه ی خونه ی خاله اینا ... بابای خاله ی دیپلمه ( همون فقره) ...هه هه بخندیم ... هه هه نخندیم که ... خرما پخش کنند عاشقان سعدی به دل اهالی ساری ...  شیر از شیری مستعفی است فعلن ...

 

شهد الله با شهد این گل قاطی شده و گل ... گل از هفت دلت آزاده بوی تو را ول در بسته  های صد گرمی می دهد دستت ... به خودم می گیرم و زیر همان مجسمه ی آقای تورک تو را جوری بغل می کنم که مثل موم می چلانمت از عسل ... از ازل ... کم می آورم و کمی اش را می گذارم برای روزهای پیری ات .... روی بیلبرد اول/اول اتوبان همت ... این همان دختری است که من را از پا با سر درست دست انداخت توی گودی چشم هایم و آن را از این ور پلک تا آن ور آن گوشه ی چشم گوش تا گوش بر ... ید ... م ... چی/دم ...از ساقه چیدم  و هاچین و واچین به استثنای طعم لب هایت که هنوز هم استثنایی است دختر .... جفت .... پا ... تو ... ب ... چی/ن دختر ....

   

کشیدمش و اولی نشست پشت خان پشت بابا ... چند دور باید بچرخم جناب خان به خان تا بعدش برسم به جیب باز سینه ی پیراهنت که مگس از سگ مگر از نشان رفت ... خشتاب بعدی پر از گلوله های گلی پرتاب شده از منجنیق دشمن است و لوتی ... لوتی دارد از کنار گذر منسوب بع کف بازارچه آب می ریزد توی یک قالپاق دمر پوسیده به هوای گربه ی پیر محل ...

 

_ تخسی تو ... تخسی پسر ... همه ی جوجه هام را خوردی ... خوردی توی اون سال ... سال های جوانی ات ... بدجور تخسی ... خوردی همشو...  

 

خوردم به یک عابر که پیاده از سر قارن پیچید توی فرهنگ ... دیدم آشناست  بهش گفتم هیس س س س هیچی نگو  ... فقط تظاهر کن من را دیده ای ... آروم رد شو و اصلن به توی چشمهایت پشت توی لنز دوربین های سر راه نگاه نکن ... رد شد ... خندید ... رفوزه شد بود فکر کنم دو سال بعد ...

 

- بعد از چند سال دیپلم گرفته ی؟

 

همین الان ... شنیدم دلیران تنگستان ... توی اون سال ها حتی دسته ی دوچرخه شون را باز کردند جاش دسته ی تفنگ بستند ... راست است ؟ که هجده تیر از دو شلیک از چند دستگاه تفنگ ماشینی شلیک شد و سرو چمان اینگلیس ها رو میل چمن زن و یونجه برداشت ؟

 

جوجو ها توی صف اند که یک جقله بچه ی سیم سیاهه ی افغان رنگشان کند که اوف! کیف کنین ... جوجوها راست هستن که توی جیب زیر بالشون وینچستر سمبه می زنند توی دولول هایش را که اوف!!!؟؟؟

  

_ الو الو ... من جوجوام ...

 

گوشی خشک شد توی دست های نخست وزیر ...

 

به یک دیپلمه ی هرزه بدجور احتیاج دارا دارد ... به یک دیپلمه که از بس که لاشی بازی درآورده است حالش از خودش هم به هم می خورد و دارد روی جنازه ی آخرین کسی که ریده به سرتا پای زندگی اشک و خاکستر سیگار می ریزد و تن نیمه عریانش را توی یک ملحفه هی پیچا پیچ می کند ...

 

 امشب فقط به یک دیپلمه ی هرزه نیاز است که باهاش توی کف شهر شعر  تموم کنن ... باهاش پیرزن خفه کنن ... باهاش آب حوض هورت بکشن ... گلوله توی سر کلم قمری خالی بندی می کنن اینها ... به یک لیسه گاماسکه ی شهد و نکتار و عصاره ی چلونده ی چکیده ی یک دیپلمه ی ول و هرزه که باهاش مفهوم مبتذل پشت همه ی شعرهای اخته ی دهه ی هشتاد را گریس گرفت و ... اف به چارشاخ گاردن ادبیات تزیینی مان ... اف به که ای که امشب فقط یک دیپلمه ی هرزه نیاز دارد که هیچ وقت از مدرسه در نرفته جناب الا اینکه که لیسانس ادبیاتت را در جا ... باشد ...

 

این "همه" گفت برای خوشگلی بازارچه  ی کتاب  ... این همه که "هی" گفتیم از ... (ده ثانیه مکث ) ... آخ آخه بچه ها ما آخه چقدر بدبخت/یم آخه ؟ لوتی کف بازارچه که از شعر فقط یک دریای غمش اونم فقط پشت وانتش ساحل نداشت که یک مشت آب ریخت توی قالپاق پوسیده و دمر یک مشتش را گرفت از کمر به طناب دار و  صدبار بلبلی سوت زد باب دلت چمان زیر دیوار گلستانت رو که همیشه میگیش عشقه...

 

رو به دیوار ایستادم ... رو به خشت ها ... دوپایش باز از هم و ... فیشششش ...

 

از اون طرف :دختر هرزه جوجه ها را جمع کرد و برد پشت دیوار چاپارخونه دمر و ... گربه ... گربه ی پیر ...

 

ارکسته سمپونیک : ای ایران ای مرز پر گهر ... ای خاکت سر چشمه ی هنر ... دور از تو اندیشه ی بدان ... پاینده مانی تو جاودان ... ( نه با اون موسیقی همیشگی با یک مدل ابتکاری )

 

 جوجه ها را به آشیانه برگردانید بسه لودگی دیگه بسه واقعن/ یک فروند اف-هجده  دویست و سی و چهارآماده ی پرواز اضطراری است ... خفه شین دیگه ... خفه ...

 

 

 
 

فدرس ساروی : ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/۸/۳٠

 

به شهیدان نوبر خاک پاک میوه ی وطنم

 

سه گانس سوم :

سه پا که داشت دو پا هم از بذرافشان قرض کردم که از بدنم جدا شد و روی دوتا جای پا ایستاد/ کارهمیشه ... پس ... : این یکی را که از تصویر رکیک یک کک کلفت شده حاصل ضرب زحمات یک مجری که کلی کثیف است ... و یک عالمه گرد و خاک بگیر/ببند :

توهین شد آقا تو/هین توی روز توی نامه توی تو توی روتو میگه ... می فهمی سوژه را می گیری و برمی داری و می روی سراغ غش پرسش اول به مثابه ی یک حدیده تا ته گلاویز قلاویز می کند به به به کردن های یقه ام و این احساس را که رازیانه/که شیر را توی قفس و پستان مادرها زیاد و هار کرد تا پایه ی چوبه ی دار گاهی و قالی خیال بافی می کنم : - با صدتا گل باشه بانو/ به بانوش میگه دخترش ... با صدتا گل درشت و قرمز...

 من که دستم پینه بسته آخه فدرس خان ببین : من که حرفی ندارم ببین تازه با کلی هم حنا بسته اند به دست های مریض و دخترهای با حجب حیا بی یا با حجاب که مشتی آقای طبیب چند ساله که هر سال من را دارد حجامت خانه ات می کند که نمی بینی؟ من که حرفی ندارم که فدرس خان اما این بار این دار دیگه از من از پس من بر اومده و دو دستی زد زیر چهار/چهار تا پا چهار تا پایه چهار بار :

یک –  بار تف کرد توی دست که خشکم نزند وقت کار وقت زمستان وقت تکرار ریتم تلق تلق تلق تلق روی ضرب با پافندگی درباره ی اضمحلال در مورد کافکایی که به رسم بحث های کافی کاف شاپپی که آخ که اگه مخ هردختری رو بزنی که آخ یه چراغ توی اتاق فکرت روشن/تر ... میشه لطفن ... تف کرد توی چشم توی خشتک پسره ... همین الان هم که داره خشک میشه وا ایستاده به درگاه خانه اش ... زن هنوز د
م  درگاه است که سهراب را می برند به غسل اعظم بدهند و به پا پای مادرش را که از وقت بد برق قطع شد ...

 دو- دو دخترم را داد اتو کنند دبشه دبش در همین رابطه در همین لحظه در این حین حفظ  آثار حضرت سوخته ای را که چند نفر توی مشماهای پلاستیک رفو می کنند ...

سه – دخترم را دست دادم ...واسه  ...

چهار-  دختر مورد اشاره سه دقیقه بعد از تاریخ به روزرسانی این پست در همین جایگا ... مرد.

پنجم – دختر الویس پریسوی پرویز اینا سوتینش را روی بند رخت خانه سوزاند و می رود به زیر جلاد دراز به دراز از توی چال سرویس مغازه ی عمو محسن نگاه کرد و بعد آخ عجیبی کشید بی آه / اوه و... ای بر پدر کسی که مخترع را لندرور کرد ...

 ششم –  دریک  آزمایشگاه ناسا چندین طبقه زیر زمین  شعبه ی سیصد شرقی واشینگتن ... پشت خیابان ویرجیانا نزدیک بزرگ راه آیزنهاور نزدیک اسکول استریت پشت ... مخ یک شیپیش طی یک آزمایشی ... پارا ... تکنو ... لوژیک سرد شده چند درجه ی سیلیسیوس که به شکلی که منهدم نشده خیره مونده به لا به لای موهای طلایی چند تا زن زیبای دانش بند... یک شهید بیست و پنج درصد یک جانباز صدو بیست و هفت درصد و یک آزاده ی صد در صد را بر داشتم و با خودم گذاشتم توی کیف زیر بغل و عمودی رفتم به سمت بیت آخر ... منگوله ی عجیبی که مادرم دوخت روی کلاه بافتنی ام آن سال ها که این هوااااا این از سر من هم بیشتر شد من کلاس پنجمم یا دو یا سه سال بعد ...

کهیر می زنم وقتی که فکر می کنم که چه کلمه هایی را عقیم کردند که من بریزم ...

 یک مستطیل را فرض کن که سفید است و رویش از بس که خط های آبی نازک کم رنگ دارد کاغذ است یک جهنم را فرض کن که مثلن خدا را که از بس که از خودش بی خبر است شیرجه زده تویش و یک دستمال را فرض کن که کمی با خون و لزج مخلوط سرفه سرفه سرفه سرفه هی پشت هم سفره را با دست نشون داد: تو رو خدا بفرمایین تعارف نکنید تازه مرغ کرده به خدا تخممان تازه است که/نه است هرچند که کمه به اندازه ی گردی گرمی شکمهایشان که نیست پسر !!! که چرب که هیچ که نیست که هیچ که چیلی که نیست شیری که نیست که بگذارد بچه ی کفتار که پشت خانه مان زاعو شده پای دخترم را گاز بگیرد بگزد از قضای روزگار ... که حالا که یک دختر مرده یکی سوخته را تف کرده اند توی هر سوراخ از هر حدقه اش ...

دارد کش می آید ... درست به اندازه ی مستطیل نامتاوازی الاظلاع جهنم که بعضن از بعضی از خداها که تازه داده اند چهار چرخش را پایه کنند برای پای چوبه ی دار قالی کنند بافی کنند و باقی ماجراها و صد البته که  گاردلیا ...

 خواننده ی دوم:
اششک!!! فرشته ها هم سکس می کنند ... بی شک گاهی هم می نشینند با دوست های دخترشان کمی خلاف می ریزند وسط/ روی میز را جمع می کنند با رو میزی بغچه می کنند می گذارند یک کناری و دسته جمعی می روند آن بالا و د-به رقص ... فرشته ها هم استفراغ می کنند ... گاهی درست توی سطل خانه ی من درست از کنار در رختشورخانه که می خواهی رد بشوی ... فرشته ها هم سوار می شوند می روند چند کوچه بالا پایین پایین بالا هی فرشته ها را صدا می کنند مردم ...  به حساب تاکسی ها حالا اگر مثلن تا کسی نگذاشته برداری و در بروی ... فرشته ها هم بعضی از شبها تب می کنند و آه می شوند ...

از همان روایت دارند راوی را سخت می کنند که :

 فرشته خم است سینما را روی پشت سرشان گذاشته اند عربده می کشند خرناسه های عجیب جهنمی بهشتی شیشه های آب یونجه ... سنوات کارشان را نقد کردند و زدند به حساب راکد زندگی راکت ساخته اند به اندازه ی کله ی خدا بیامرز غلام حسین سابق توی محله ی کتولی ها  ... عصر همان روز ساعت هفت غروب یا همین هول و هوش ها هواشی ها ... هالا این لاشی ها برای ما یک هوا بکن حوا نکنی راه  انداخته اند که بیا/یند و آدم را با شاخش در آورند بیرون این بیرون این لامصتب لعنتی ها از خدا بیخ ... از خبرها ... بی خداها ... بیل لآخ ای از بیخ عرب ها   ...  آی میخ ... آی میخ ... آی میخ ... کارمیلاخ پنجم یا ششم یا هفتم نشده بازیشه ... خاک بر سرت بازیچه ...

 فرشته های اخم آلو خرمالو و فرشته های سینمایی حالی و دودی دو ورژن متفاوت از بقیه ی پارچه ی یقه ام که از پیش خیاط اون پیش پیشکی ها جا موند ... سوت تندی توی پیچ گوشم قطار می کند عکسهایی که توی این چند سال گرفتم ....  کله ام پر از صدای پای فرشته است که هی انگشت های پایش را کرد توی سطل و تشت لاک های قرمز سبز سفید ... پر از صدای پای فرشته که از ملکوت کیوی آورد برایم با یک چاقو پیشدستی ....

از این زیر که نگاه کنی می فهمی که زیر دامن فرشته هیچی نیست یک مکعب است که از هر ضلعش که به یک چند رنگ/رنگ شده است یک بسته است که بسته شده به دلشان و آویزان است به دست های پدر پیر و کینه پینه بسته ی پدربزرگ گبرمان/ببرمان ....

این هم از فرشته ای که فرشته سرش را برید و گذاشت توی کاسه ام ... من دیگر صبرم  تمام است بچه ها ...

 

 

 
 

فدرس ساروی : ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٥/۳۱

 

 

 

سرش رو کرد لاشیانه ی یک جغد لا به لای همین دفتر پاره پوره ی لعنتی تلفن ... شماره ات رو که خیلی وقته دستی دستی کرده دستی دستی ... دیدی؟ فقط یک کلمه ی دکمه ی قرمز را فشار بده و بوق ... و هی دیگر مشترک مورد چشم و نظر نیست ... من ... خرخفقان عجیبی از توی گلو زیر یقه اش را گرفته ام ... نترس ! بدو دوید در حال فرار کوبیدمش به دیوار ... یا الله و المثتغاث ...

یک سال بعد بود که پروین یک خوشه گندم به دندان کشید و رفت ...  رفت توی رخت خواب/ رفت توی خواب  تو بخواب  و یک نفر که از ته به سر کپرنیک بود از شدت اسهال کلمه ریخت روی من ... متن "من" ... صفر نهصد و یازده ...  خنجر توی دستش بود که رفت به قنوت ...  یا انجماد العالمین ذوبم کن بازم کن داغم کن هات افم کن ...  

 جداره ی رگه ها را می تراشم دختر شتراش و شتوروش ... تو روش کن تو بوش کن تو ... تو روشن کن باز با این باز/بسته ی کبریت بی خطر ...  همین شمع ها را که ریختی توی کشو کشوی کابینت یک سال است که هی آب می شوند هی می بندند سفت می شوند شل می شوند لرد می بندند ... یک سال است که هی ... همه ی کشوهای کابینت را که باز می کنی بوی پارافین جامد می زند توی مغز آدم ... یک سال است که تو عروس شده ای و من هی آب می روم .... خرده های نان خشک از کنار جانونی می ریخت پایین تترخ و تتوروخ بو کن دختر بو ...

من پرنده هستم و به "عبارتی" بیست و دوسالمه  ... جوی دانش ادبیات ناشیانه ریخته است به سرم روی سرم و یک نفر را که عقد کرده ام عقده بشود توی آشیانه ام ... من پرنده هستم جناب و بیع هیچ پرنده ای به حکم مولوی که در آسمان است جایز شرعی نیست ...مغز این نخود به این اندازه فهم می خواهد و با بیست و سه صدم یک اپیسلون روی شونه ی چپش اشاره ای گذرا کرد ... این قدر .

 دراز کشیده روی زمین روی سرامیک کف آشپزخانه ... و از توی مشتش که هی می رود زیر کابینت ها و می آید بیرون خاطره می کشد می کشدش ... بیرون ... خرت و پرت ها ... خنزرها پنزرها و کارتنک های گرد و خاکی ... مثلن یک خودکار که بعد از آخرین یادداشتت روی در یخچال گم شد و یک توپ که قل قلیه و یک سنجاق که قفلم کرد به ... بوی عجیب دو لاشه ی جغد لاشه ی یک دفترچه ی کهنه ی تلفن قدم زن/آن رفت تا زیر یخچال به زیر سینه پر از پولک دوزیست ... یادم اومد ... آخ آره آره ...

دو دست پا و یک دست دست چهار دست و پا می رود/رفت جلو کناره های مبلمان و لبه های ریش ریش فرش را هی گاز گاز ... خدایا این بو را قبلن شنیده ام صدای غریبی داشت درست مثل یک مرغ به ضجه و ضبح اسلامی تُو شلوغی جمعه بازار ... بوی گوجه و ریحون آفتاب خورده توی بساط زن یک همشهری خدایا این رخت را بخوابان تو ... تو ... تو رو به اجداد دایناسورت قسم به قسم سوگند ... به یک ... یک کف دستش رو سفت لیس کشید و بو کرد و با نوک بینی ... دو دو ... کمی توی چشمش رو نگاه کرد و ... شترق و شوتوروق خوابوند توی گوشش سیل سیلی/یک هزار و چندتایی خاطره که پس انداز حداقل دو سال و نیم بود پخش شد وسط قلهک و قلک به همین سادگی شکست ... از الف تا یه که این بغل علامت گذاری شده های لایت ... به همین دفتر به این هیچکس تلفن نکرده باور کن باور/تر باور/تر بارور/تر ... سه ... چهار ... و الخ و ملخ ...

 مرد از قبیله رفت و زن زوج خوشبختی شد که از دمارش درآمد. ( به نقل از گاردین)

- لایه ها را روی من گذاشته اند و یک حجم عظیم نفت هی  از کلیه هام می زند بیرون ... قبل از اتمام ذخایر نفتی جهان ... قبل از سوخت های فسیلی قبل از سنگواره ها ... قبل از استخوان ... قبل از انقراض ...

زن : من پرنده هستم ، جناب بیست و دوسالمه
مرد : من طلاق نمی دم آقای عزیز! همین احمق ...

 

 

 
 

فدرس ساروی : ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٧/٥/۱٩

 

تقدیم به خودم :

 

 

 

 مناره های شهر خیلی پیش از این ها جنبیدند سرکار ... دست خودشان که نیست ... دست اجنبی تا دسته توی دسته کارد فرو کرد ... یک دسته شدند توی شهر ... ها و ها میخندند به ریش همشهری ها و یک عده توی ده ده/تا ده/تا راه افتادن که مثلن اعلان حکومت نظمیه ... این ها؛ یعنی همان ها که جواد به آدم ابولحشر رفرنس داده است ...

 

آقایان ... تیرداد نصری مرد ... می فهمید ؟ حالا خاک بر سر رعیتی که اربابش را گذاشت به حساب توده ی انبوه ریش ریش های ریشه های درخت گز که پای منار جنبون اصفهون گندش نصف جهون رو برداشته ...

 

و من نشستم رو به روی دختری که همه ی سهمم از اجتماع سلولی توده های متراکم جرم وجودش جرمی بود که فقط به پای من نوشته شد ... سایه ات نصیب مردم ... میوه هاتم که می شن نصیب هر خم ...

 

یک ورقه ی لایه لایه ی خمیر برداشتم و کاردک کشیدم کف دست چپم ... به چپم ... و سرمای ایزولیه ای پیچید لای سلسله ی اعصابم/ این ها را یک فالانژ از خدا بی خبر ریخت توی قابلمه ی روحی له الفدا و هی هم زد ... هی هم زد ... هی هم زد ... گیرم از این بخار تو به تو توبه ی تو مرگه گرگه ... گرگه ... گرگه ...

 

اپیزود بعدی رو به سلامتی سگ می زنیم بالا با اجازه ی بذرافشان به کوری یک کرور آدمی که توی صف از پای ساعت تا لای پای ساعت می لولند ... آتشکده های یزد ... آتشکده های یزد ... آتشکده های یزد ... زرتشت مریض است آقایان یکی یک قاشق مرکوکرم یا همان دوا گلی خودش را بکُند توی حلق این مردک بزرگ که بزرگ شده درست به اندازه ی دور کلفتی گردن کلفت خودتان ... آقایان ... من ... با شما هستم اما ... از شما نیستم/ شعار بی شرمانه ی شهر ش/ده این ...

 

توی صف بود حالا ... دستم تا دسته توی دست یک نفر یکدسته را کارد کردم توی چشم هایش و به کانگورو چیزمیز تعارف کرد ... خوردم و خمیرم نالوتی ... ببینم : من درست توی جفت چشات زدم بیرون از هر حدقه ای که فکرش را بکنی ... آخ ... آخ ... آخه تو منو به چی فروختی نالوتی ... من کم ... من گه ... من که بی همه چیز این که نه همه ی ماجرا ها ... ها ها بخند ... به ریش من و تمام سکته های متنی که به خاطر تو کردم /بخند ... بعد پرت شد ... از بالا بلندی به بلندای سرزمین سی چهل تا مرغ و خروس ... ای گه بباره به قبر هرچی لک و لک و اردک و غاز از قاضی بی خبر ... از سرنوشت من توی دست یک نفر داره تا دسته سوت می زنه داور ... ببین :

 

خرم آن روز که از این ده ویران رفت پالونش و جا گذاشت خلایق ... باور کنید ... این باورهای عامیانه از رمان های چامسکی و چایکوفسکی و چایچی خودمان و چی چی چی های چیچیز میچیز گرفته تا خرافات ابله ی صورتک زده - جا مانده توی دفتر های نقاشی دوران کودکی .... ای از خدا بی خبر ... ای از خدا بی خبر ... خبر خبر که توی شهرمان یک نفر را به دار دادار ابدی کشیدند و دار دار دارند می بافند توی جفت چشم ها ... آخ ... آخ ... آخه لعتنی این حرفا که من هی پشت شان با مضمون های اجتماعی قایم شده ام به کنار ... آخه تو ... آخ آخ آخ .... تو چرا با من این کار و کردی ؟ من که با صد و هشتاد درجه اعتماد به تو پشت کردم [آخه از پشت ؟ تا دسته ؟؟ آخ آخ دستم ... دستم ... آخ دستم ... لای خاطره ها جا موندم و رنگ/رگه ای از رنگ زنده ی سبز پاشید روی دو ورق که کتاب که جمع شد قرار شد روی هم قرار بگیرند تا ...

 

پا نوشت : من این متن را به اسم/رسم فردوسی پاک باز/نهاد/باز و مطابق اصل اول قانون اسباب و اساسیه های جا مونده توی  سمساری های شهر ساری اعلام می کنم ... حرفیه ؟

 

نکته : سوزن تو لحاف نمی رفت خربزه لای پای هرزش می نشست ...

 

این : تی قربون

 

اون : می قربان

 

درس از تاریخ : آخرین بار باری بود که بار کردند پشت خر ملا و فرستادنش تو گور صاحب صاحب نظرش ...

 

آرزو : چشمت به جمال مبارک من هی خاموش و روشن بشه ایشالاه و الاجمعین ...

 

حشمت جاوید : کس و کار حضرت آدم خل بود ...

 

اندرز مخجره : سینه بمال بمال درد است ای دریخا مرخمی سرخمی کره خری .

 

من : فدرس ساروی هستم 84 ساله از ساری با اجازه ی همه بزرگترها بله و بلا و همه ی برو بچه های خوب سه شنبه ساری مخصوصن رامین عظیمی و نور امپکت و این بساط ها و همچنین آتش نشانی همیشه در صحنه ی قبرستان ملا مجدالدین و خصوصن جواد اکبری و جلوه های ویجه اش و قاصدک که در پشت صحنه برای رزمندگان الویه ساندویچ می کند و شعر کمپوت می کنه و خودم که به اسم و رسم فردوسی پاک باز به عشق صنتوخ عقب راد و در پایان از استاد عزیزم رجب بذرافشان عزیز ... شکن شکن ...

 

 

 

 
 

فدرس ساروی : ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٦/۱۱/۱٠

 

 

 

خم شده ام توی مهتابی/حرام زاده ها را تماشا کنيد ... هه!
 
منگم ... سوسیس و چیزهای دیگر توی کیف مدرسه ی پطرس گذاشتم / مادرشم ... منگوله ی سند را نکنده گذاشتم لای ع/با  ...
- سوسیس بود و چند تا بادام زمینی ... بعد تصویری : دارد سرش را می خاراند . چقدر هم در حال ادا / اطوار ريخت ...
 
کشف کردم یک سولاخ لای دیفار یک سد یک نفر کرده و تو ... و تو هنوز ، سوپر پری دلخواه منی ... بی بيم و بيمه اي از منتها و ... هر گونه اساعه ی ادبی که به از ادبیات غربی باشد يا نباشد .
 
سر خم کردم با که بدانم که تو ... درست است که هنوز مدرسه می روی / درست است كه ... هنوز از همه ی دخترهای شهر شهلاتری/ رفرنس دادم واسه ی اين شعر  ... واسه همین بی خیال ... سکوت نشانه ی بر و بر بره هاست ...
 
دادم جفت دست ها را قلم کنند توی دوات و بریزند لای نان و پن و اير ... ص/سبحانه رو بیار ! ما ... ما ها بخوریم/ها ... هااااااااااا .... سکوت به نرخ نان چقدر ... و بره هاي ساكت و چند دسته ی تره اي کاشتم توي حيات ... در قيد حیاط پدربزرگ جلد قرمزم دختر .... بر فرض سنگم ، سنگكم ... سینه ام تازه از سوئیس بسته است ... تن مینوت بیفور ایت ! سی یو دیگه واقعن لیت/تر ... سندرم دان لود کنید / از این وبلاگ سایت ... تنکس ع لات :
 
انگوست پطروس توی سولاخ سدها سده هاست . آقایان مي دانند ! ... این را یک مثلن تباه شده اي جار می زد ... سیمرغ /م کاف داده .... ساس و راسو با هم جفت گیری مي کردند مثلن از نوع صحنه ای هاش ... من مگنوم می خوام  / قاچ قاچ سوسیس که توی دره آقاي دکتر ارنست کاشت ... آدلایت ... آدلایت ...
 
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم تر ... بروم تر ... تر ... تر ... تر ... آن تر ترها .... نه الاغم ! خیلی خیلی از این ها اين ها ترها ... ها ... ها ... هاااااااااااااا ... بی خیال ...
 
اسکناس چاپ کن پسر ... اسکوناس .... ایسکیناس ... اوسکوناس ...  بفهم ! من لای این زخم را یه دختر به دنیا آوردم ... ریخت ام پایت از سرو کوهی دام .... باش ... رام ... جام ... جام ... جام ها را پهن کنید وسط بستر/ها .... از این هم پست تر .... نه پست ... پست ... پست تر / به دل نگیر بيا پایین تر ....
 
و به خودم گفتم : پسر چه سبیل هایی به هم زدم ... بریز ... د ... بریز .... د ... بریزم دیگه نالوتی وسط  وسط وسط - ترم .... آخ ... سوختم ... یعنی سوختی/دم .... پاسوز شما فدرس ساروی .... حالا از هر طرف که عشخته بیا بکش وسط / وسط ترم ... من گرگم هواست ... توی همین الانش هم ... سوک سوک ...

 
 

فدرس ساروی : ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٦/٩/٢٠

 

به حسين ديلم کتولی عزيز ...

 

تو بودی و یک عده آمدند كه نشستم اینجا / این ها را به من چه، اما تو می دونی که ... / صحبت سر یک عمر است، و یک عثمان که پیراهنم را (همین الان) نه ماهه که قرض گرفت و پس ام نمی دهد كه به سر چند تن از دوستانم ضایع نشود !... شما هم دیدید ؟
 
و اما مسئله ی بعد :
من بودم و تو آمدی و یک عده نشسته اند اينجا / جاهای متعددی را می توانی فرض بگيری مثلن احتمال بدهيد؛ هوا بارانی اش را پوشیده و نشست زیر چترها که ابرها خیس نشوند / این تقریبن بهترین مثال برای همه ی آن چیزی است که می خواستم بگویم ... بگذریم !
 
این را هم تجسم کن :
صبح زود است و رفتگر محله پیر شده است/دقیقن صبح همان روز/ بسم الله رحمان رحیم / خدایا من از تو می خواهم که نظافت را رعایت کنی / درست است که پاییز است اما هوا سر گيجه گرفته / سرما قسمتهای آرتروز زده را تمیز نمی دهد که بکنم که / لا الله الا الله ...  
 
من با تو خیلی حرف دارم اما :
این رسمش نیست/ گله نمی کنم یک گله گوسفند را بایست این شبها تا صبح ... هی بشمارم هی بشمارم / یکی پرید / پرواز می کنم ... / پرواز خوب است به شرطی که سقوط را اجبارن آخر کار مجبور نباشی که بکنی / یکی دیگه هم پرید / مثلن من یادم می آید که در پرواز قبلی هر بار که هوا خوب بود و یک جای خوش منظره پیدا می شد من حتمن برای استراحت، و یا تفریحات سالمه ... چند باری حتمن سقوط می کردم / این یکی هم بپره بقیه بمونن واسه فردا شب/ به صف / شب بخیر ...
 
سلام بابا ؛
من حالم خوب است / اینقدر نگران نباش / آن بچه ای که یک وقتی تب کرد و توي نصف شب /خیلی عجیب بود برایم/ اما یکهو بیدار شدی پاشویه اش کردی همين چند وقت پیش بود/ پیش شما را می گویم / چه پیش خوبی بود / یادش بخیر باد ... او را یک شب با يادش برد / بابا من هنوز طعم آن قرصی را که به جاي نون - آن شب / همان یک شب فقط/ به من دادی فراموش نمی کنم هرگز / چقدر شیرین بود / آدلت کلد با طعم لیمو و عسل ...
 
بسم الله رحمان رحیم
خدایا سلام / این پنج اپیزود را به تو می سپارم که به هم وصلشان کنی / می گویند که تو قادر مطلقی / لعنت به همه ی انکار کنندگان / خدایا من از تو می خواهم که خط روایت را توی این کار ایجاد، و یا حداقل تاسیس کنی (برای دلخوشی یک عده حالا ...) / ایجاد مرکزیت، و همچنین حذف دانای کل را هم که همیشه مشکل برزو هست/است را هم به تو می سپارم! / خدایا من از تو می خواهم که از خودت (از الکی - یواشکی) چیزی به متن اضافه نکنی / هر چند که سوسک هایت معتقدند که تو همیشه از خودت چیزهایی خارش آور (یواشکی) به زیر بال شان اضافه کردی که به دلیل دست نداشتن هرگز خارانده نشده اند/ می خندی ؟ / خدایا من که دارم به فرمان بارت که عده ی زیادی مطیع او نیستند، و به میل قلبی خودم می میرم، اما از تو می خواهم که بعد از من سرپرستی این متن را به عهده بگیری، و حافظ اصل اول پست مدرنیته در آن باشی. یعنی لطفن کاری به کار آن نداشته باش! / خدایا من از تو ممنونم! هرچند که تو هرگز از کسی تشکر نکردی! / سلام من را هم به جلال اینا برسون! مخصوصن، به فرید که خیلی پسر خوبی است / تا یادم نرفته این ادعیه را هم اضافه کنم؛ خدایا اون الاغه رو هم به راه راست هدایت کن که شاید دست از فریب و فروش شاعران به قیمت ثمن به مراجع بی صلاح بردارد ... از تو توفیق


 
 

فدرس ساروی : ٢:٤۳ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٦/۸/۸

 

یک پست سکوت به احترام تیرداد نصری

 

 
 

فدرس ساروی : ۳:٠۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٦/٦/٢٩

 

 

 

یک نفر تا " مغز استخوان فدرس " نشسته است اینجا/بنویسم/ننویسم ...
بنویس دیگه ای باااااباااااا !!!
انگاری دارد یک فیل هوا می کند/ مثلن وسط سوراخ توی ذهنتان را فرض کنید ... دارم درد را دارم/درد دارم/آرام باش این یعنی " لااقل" / می دانی که یک : زنده ای( یک مقیاس نرم ایرانی )
 
دو خم شده ام و یک جور عجیبی به خودم پیچیدم و تو هم هی با یک/یه صدایی می پیچی توی خودت/ لای این کاغذ را بمک ... لای این کاغذ را بمک ... بلیسم به لیسم ابلیس عم / دارم با زبونم بازی می کنم ...
(جدی نگیرین)
می مالمش به سقف دهنم/کف دهنم / توی لپ هام /به لا به لای دندونهام / می چسبونمش به سقم و یکهو با صدا می کنم اش : ل/ق
 
لای این دفتر را می گذارم : شاعرها دهن لق ترین آدمهای زمین؟/اند . با احترام ...
 
بپاش به پاش/ من گاهی دردم دارد می آید ولی این به معنای/معنی خاصی نیست جدی نگیرین/ دارم با زبون بازی با زبون بازی می کنم فقط :
 
لای این آدم را نمک لای استخوان را روی زخمم را لطفن مرهمی چیزی ... /بتامتازون بمال دختر ... من خوش/بخت/انه بد/بخت/م این/همه ی این روزها ... از آشنایی با شما هم خوش وختم/در ضمن ... یک توپ سه لایه را در نظر بگیر :  
 
دارم این دفترم را خاطره باران می کنم/این آخرین به اصطلاح شعرم نیز هست/است :
این خنده ... آخ ... این خنده را بگو چقدر تلافی دارم که بریزم رویش ...
این دفتر را باز/باز می کنم/ شعرهای اخوان را اولن ثانین بخوانید و ثالثن را رویش را گرد و یا خاک پاشیدند / سرمه ای / سرمه ای ...
 
من الان مستم ها این هایی را که گفتم جدی نگیرین/ همین ها که الان را که می گویم نپیچ چون/ببینید / شب است / تاریک است / کتاب است / دفتر است /صبح است/ صحبتم را به دراز بکش اینجا کنارم دختر و ... یا حضرت نوح و یا هیچ کلکسیونر دیگه ای ...
 
کلی باهات حرف دارم
مملی تو قهرمان بکس جهان بودی و این را مدیون مشتهای منی/ و من این را با احترام می پاشم توی صورتت ... ماست های این جهان را یک کیسه بدهید ببندم به آب های سطحی/رودخانه ها و شیارهای آبدار کلن/ من مستم همین/الان ...
 
سرعت گیر اول ترمز نکردم / سرم خورد به بالا به ته این سقف/پایین ...
" این کشور دارای گل است "  شده است درست مثل قدیمهای خارج و بلبلی براش آواز می خواند/بلک متال با کریشنار برقی/جاهای دیگری/کشورهای دیگه رو می گم/ بعلاوه ی من و هر ساغری که ریختن روی پیرنت زری ...

- خارجی هم بلتی حرف بزنی عمو ؟
- من که با ماشین دودی می کردم که بیا و ببین ...
- هوا بخور/قاشق قاشق 
 
سنگ مفت علامت رضازاده قهرمان کشتی گیران آزاد/ازچی؟ است/من اما این را دیر فهمیدم / مثلن یک قرن میلادی بعد از میلاد مسعود آدم علیهم الهل/لو ... هل/لو ددی ... گودمورنینگ مام ( این سطر به زبان وایت کینگهای مازندرانی است/منظورم فقط اون الاغه است که فقط احسان می کنه/خودش هم که می دونه که کی رو می گم که ...)
 
از این به بعد ... سر و کله ی شما با فدرس الکاتبین است و از شما انتظار می رود/توقع می رود که پست این صندوق از این بهتر باشد   :
 
من و تو همین متن چتمون رو یه ادیت ساده بکنیم شعره ! باور کن ! ما که حرف که می زنیم شعره ... حالا خوبه که نره یه گیلاس رو نخورده !! من دیگه حرفی/احتمالن نمی زنم هر چی میگم یقه ی شعرم رو می گیره/بختک میشه ... شورش در اومد نه ؟ اگه اینا رو نذاشتم توی شعرم !!!! حالا ببین !!!
_ این خنده ها رو اگه/اگر بلتی بذار !
_ بیا !

 
 

فدرس ساروی : ٢:٢٠ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/٤/۱٩

 

 

 

حالا یک عده حامله می شوند و این شعر به یکی از شکمها خندید
آقای رئیس جمهور
سلام علیکم
به این وسیله از حضرت عالی تقاضا می شود که شخصا تحقیق کنید
و خلاصه اینکه ما بی صبرانه منتظر تولد پسر پنجاه و دو ساله ای هستیم که یک شب باد او را با خود برد ...
با سپاس فراوان تشکر کرد
رونوشت که همه ببینند و این همان چیزی بود که باعث چیزهایی شد که می خواهم بگویم
یک شب بارانی بود که ...
مرد بابا بود و داشت همانطور که توی کتاب فارسی نوشته می آمد
و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد
حالا جالب اینجا بود رحیم آقا تازه یک دکان بقالی دیده بود که داشت تخمه می شکست
آن تصویر و این تصویر باعث شد این متن منطق سینمایی پیدا کند
بلیط ها را بفروشید این به نفع شماست .... سازمان مبارزه با بیلیط ها .
پیامهای بازرگانی که پخش شد سالن تاریک بود
این آقا هم نشسته بود اونجا – اکبر آقا از همونجا جا رو نشون بده
- اینجا ( . )
– ممنون
و اینطور ادامه داد :
آن شب همه ی سالن خالی بود به جز اینجا و آنجا
کسی که بیرون از محوطه بود صدایی شنید :
- اصلا نمی شنوم چی میگی!!
کسی که بیرون از محوطه بود شک کرد
اول به خودش
دوم به آین آقا
سوم به این مرد
چهارم به قاضی که داشت به شهادتش گوش می کرد
- ادامه بدهید
- من دیگر نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم
قاضی برگه ی دستور پیگیری رئیس جمهور لای انگشتهایش بود :
- شاید چاق شده است! (به شکم مرد زل زد )
دیگر نمی شود ادامه داد یعنی میشه اما وقت نیست
من دیرم شده
پایان کار به جایی بند می شود
یعنی اینجا ...

 
 

فدرس ساروی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان




خنده گری (مقالات)1

اینتی گری (ترجمه)3


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
اسفند ٩۱
شهریور ۸٩
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
امرداد ۸٧
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥

:وبلاگهای شعر
رجب بذرافشان
جواد اکبری
منيژه رزاقی
رامين عظيمی
مهدی حسين زاده
رهياد
يگانه وصالی
جليل قيصری
حسین دیلم کتولی
حامد رحمتی
سعيد يوبال
مهدی رهدار
امير نورآبادی
مصطفی يقينی
فائزه جعفری
محمدرضا کاظمی
طلوع
ايمان جواهری پور
حامد نيک بخت
مرضيه ی نويسنده
سه شنبه های ساری
حوازاد
تیرداد نصری - وبلاگ
محمد تقی جنت امانی
آيدين زيبا کلام
ليلا اکرمی
لیلا میرعیسی خانی
علی حاجيان زاده
فاطمه ترابی
ن ... الف
سید مهدی موسوی
فرزانه مردای
مريم حقيقت
ابوالفضل حسنی
تيرداد نصری
سپيده دوستدار
الاغ نعلبندان
آفتاب و ذره و آزاده
پيپ قرمز
خامه پرست
عليرضا عاشوری
فاطمه حيدری
ندا عسگری
اسماعيل مهران فر
سوتفاهم
ليلا سلطانی
محمود خلعتبری
علی ابدالی
علی اصغر کرمی
عارف رمضانی
رامین حاجی کریمیان
حميد تقی آبادی
تيرداد نصری وبلاگ شعر
مونا زنده دل
حسین شکر بیگی
برزو علی پور
بهزاد بهادری
معصومه مظفری
بهار - شعر کودک
سورنا
شهرام ميرزايی
آتوسا حصارکی
فاطمه اختصاری
محمد حسن جنت اماني
ساناز زارع ثانی
گامهای کوتاه حوا
آزاده بشارتی
عباس شریعتی
سولماز برزگر
الهه نوازندگی
اشرف گیلانی
امان پوپک


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا


وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]